امیررضا شاکریامیررضا شاکری، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

امیر رضا عسل طلای مامان و بابا

سلااااااااااااام

سلام دوستان

به وبلاگ من خوش اومدین

فقط ماشالله یادتون نره از خود راضی

نوروز 1394

ساعات پایانی سال 93 نزدیک تحویل سال رفتیم جمکران تا از مولا و آقامون سالی سرشار از خوشی و سلامتی برای همه ی بچه ها و خانوادشون آرزو کنیم بعدشم رفتیم کاشان خونه خانم جون تا همه دور هم باشیم یه روز مهمون خاله زهره بودیم، قمصر، باغ پرندگان از راست به چپ آقایان هانی، محمدطاها، علی اصغر، محمدحسین و امیررضا  با تشکر از خانواده ی خاله زهره بابت مهمونی بسیار عالی و قشنگشون چند جایی عید دینی رفتیم. یه روزم رفتیم دید آقا حاجی. پدربزرگ اینجانب.     ...
1 فروردين 1394

آخرین روزهای سال 93

بوستان علوی. داخل سرسره تونلی شهربازی رنگین کمان به همراه فاطمه و نرگس و نجمه امیررضا در حال آشپزی سوغاتی خاله فاطمه از مشهد ممنون خاله جونی هدیه های دایی حامد و دایی صادق ممنون از محبتتون موقعی که آرام می خوابی و ... سرحال از خواب بیدار میشی... دوست داشتنی ترین موجود رو زمینی.. عااااااشقتیم و خدا رو به خاطر بودنت هزاران مرتبه شکر می کنیم ...
10 اسفند 1393

جراحی مامان مهتا و نتیجه کنکور مامان در ماه بهمن

روز 5 بهمن بود که مامان مهتا جراحی داشت و من رفتم پیشش.. تو بیمارستان بودم که دوستم نتیجه ی آزمون دکترا رو بهم داد و خدارو شکر دانشگاه علوم پزشکی تهران قبول شدم   خدارو شکر عمل مامان مهتا خیلی خوب بود و به خیر گذشت، بعد از عملم دو هفته ای مهمون ما و هم بازی شما بودن... تو اون دو هفته کلی مهمون داشتیم و با حضور بچه های فامیل بهت خیلی خوش میگذشت و حسابی سرت گرم شده بود. آخه تو همبازی نداشتی و از دیدن و بازی با بچه ها و بزرگا کلی ذوق میکردی.. ولی امان از لحظه ی فراغ..هر مهمونی که میخواست بره مراسم سوگواری و آم و ناله و فغان راه مینداختی    خلاصه با کلی نقشه و ترفند آرومت میکردیم ...
5 اسفند 1393

خداحافظ پوشک..

دیگه وقتش شده بود که امیررضا از پوشک خداحافطی کنه دی ماه بود که در یک اقدام ناگهانی تصمیم گرفتم امیررضا رو از پوشک بگیرم. تقریبا 2 سال و 9 ماهش بود. بعضی ها میگفتن زوده بعضی میگفتن دیره.. دیگه دلو زدم به دریا.. روز اول پوشک رو درنیاوردم ویلی هر ساعت میبردمش حمام چون به دستشویی حساس شده بود و نمیومد اونجا.. خلاصه با ابزی بازی و عروسکای حمامش و اینا جیششو میکرد... خداروشکر یه هفته هم طول نکشید که گل پسرم تونست خودشو کنترل کنه و جیششو بگه ابته ناگفته نماند دو سه ماهی طول کشید تا دستشویی بزرگش طبیعی بشه... چون اولش ازش ترس داشت و نگه می داشت برا همبن صفت میشد. ولی از وقتی هندونه اومد با خوردن این میوه ی بهشتی ! خیلی اوضاعش خوب شد ...
15 بهمن 1393

تولد دایی حامد و خاله ستاره و آزمون مامان فائزه

بالاخره زمان آزمون مامان رسید... روز اول آبان من رفتم تهران برا آزمونم و بعدازظهر اون روز شما با باباامین و مامانی وبابایی وخاله فاطمه اومدید تهران آخه مهمون دایی صادق و دایی حامد بودیم تاااازه تولد دایی حامد و خاله ستاره هم بود   ...
1 آبان 1393

مامانم میخواد دکتر بشه ...

بعد از ماه رمضان بود که دیگه مامان شروع کرد به درس خوندن برا امتحان زبان و آزمون دکترا خلاصه دو ماهی حسابی سرم شلوغ بود و اصلا فرصت هیچ کاری نداشتم گل پسرم خیلی باهام همکاری کرد... منو ببخش اگه بهت کمتر توجه کردم، البته بهت خیلی خوش میگذشتا... هر روز بعد از اینکه بابا میرفت سرکار، ما میرفتیم خونه مامان زهرا و مشغول بازی و تفریح و خوش گذرونی با مامانی زهرا می شدی تا شب که بابا امین و بابایی می اومدن و می افتادی به جون اووونا... هر شب با مامان زهرا می رفتی مسجد، کلی چیزای جدید یاد گرفتی. دعای فرج رو کامل بلد شدی، یه جاهایی از تکبیر نماز و دعای توسل و .. نمازمون که تموم میشه ان الله و ملائکته رو میخونی .. عااشق دعای توسل مسجد بودی و هر ...
1 شهريور 1393

سفر به شمال

نیمه های مرداد رفتیم تهران تا از اونجا به اتفاق بابایی و مامانی و خاله و دایی بریم شمال. اول رفتیم لواسون یه شبم مهمون دایی صادق بودیم. اینم که کنارت نشسته مسطوره خانومه!!! یه شخصیت تخیلی که در انجام خیلی از امور از جمله غذاخوردن و خوابیدن و آروم شدن امیررضاخان به کمک ما میاد.... چرا که امیررضا نمیخواد جلوی اون کم بیاره اما فردا شبش وقتی از مهمونی خونه پسرعمه باباامین برگشتیم لواسون تب کردی منم فرداش امتحان زبان داشتم. خیلی شب سختی بود خلاصه بردیمت دکتر و با خوردن داروهات خداروشکر تاصبح حالت خوب شد و بعد از امتحان من راه افتادیم به سمت فیروزکلا که یکی از روستاهای کوهستانی و باصفای استان مازندرانه.&nbs...
11 مرداد 1393