و باز هم سفز به شمال ایران زمین..!!
بله آفا پسر گل ما برای چهارمین بار رفته شمال. تعطیلات خرداد ماه بود که تصمیم گرفتیم تا هوا گرم نشده با عمو روح ا.. و زن عمو و پسر عمویی و پدر جون بریم یه حال و هوایی عوض کنیم.
اول رفتیم لواسون، خونه ی پدرجون تا باهم از اونجا بریم شمال. شمام از فرصت استفاده کردی و از همون جا بازی و کیف و حالتو شروع کردی... میرفتی تو تراس اونجا آب بازی و توپ بازی و.. تااازه کلی هم با چرخ اسکوتری ارمیا بازی کردی.. مرسی ارمیا جون 
دیگه خیلی قشنگ با محیط و اطرافیان ارتباط برقرار میکنی.. مثلا تا ازت میپرسیدیم عمو کو؟.. نشون میدادی.. به عمو مبگفتی: اومممما... البته این اصطلاخ رو خیلی جاهای دیگه هم استفاده میکنی مثلا گاهی برای طدا زدن مامان!! وقتی هم میگیم صلوات بفرست: به صورت مختصر و مفید میگی: هومممما (یعنی الهمم/) !! الهی قربونت برم که با شیرین زبونی هات همه رو شاد میکنی 


فردا صبحش از جاده شمشک دیرین راه افتادیم به سمت چالوس.. خیلی جاده اش پیچ در پیچ و قشنگ بود، پدرجون میگفت این جاده 18 تا پیج تند داره.. خلاصه یه جای خوشگل تو راه برا ناهار وایسادیم


امیر رضا خان و محمد حسن جان باهم قرار داده بسته بودن که به هیچ وجه باهم گریه و نق نق نکنن... یه بار این گریه می کرد یه بار اون
بین خودمون بمونه ولی بعضی وقتا خوب رو اعصاب همه راه میرفتینا..
تازه چشمتون روز بد نبینه مامان باباها مرتب در حال تعویض آقازادها بودن.. مثل اینکه یه مقدار پیچ نی نی ها شل شده بود 
خلاصه از همون اول که رسیدیم تو ویلای پدرجون نمایش کمدی و گاهی درام پسرعموها شروع شد 

تو ویلای پدرجون یه عالمه توت قرمز خیلی خوشمزه داشت، شما هم که به توتها امان نمیدادی.. به زور قایم میکردیم که تو نبینی آخه عاقبت خوبی نداشت و اسهالت یه کم شدید تر شد 

تو خود باغم که حسابی جولون میدادی.. همش میخواستی بری بیرون.. بری بالای دیوار.. بالای درخت..

فرداش رفتیم کنار دریا.. پسر عموها به شدت عاشق دریا شده بودن و چشم از دریا بر نمیداشتن!! آخه محمد حسن اولین باری بود که دریا رو میدید


امیر طلا که سر از پا نمیشناخت. البته از آب میترسیدی ولی بهترین تفریحت انداختن سنگ ها تو آب بود و البته خوردن پفک هم در کنار دریا خیلی بهت حال داده بود... آخ. آخ.. آخ..

یه روزم رفتیم بازار ماهی فروش ها

اونجا یه ماهی دیدیم که شما و پسر عمو روهم شاید اندازه ی اون می شدید

بعدشم رفتیم جنگل های دو هزار سه هزار.. خیلی قشنگ بود.. جای همه خالی.. کلی با هم شعر خوندیم، ماهی کباب کردیم، آب بازی کردیم.. خلاصه خیلی خوش گذشت. برا اولین بارم اردک ماهی خوردیم.، خیلی خوشمزه بود

روز آخرم تو راه برگشت باز رفتیم دریا و این بار یه تنی به دریا زدین
البته نی نی هامون از آب میترسیدن.. ولی امیر عسل ما با شن بازی حسابی کیف میکرد

دیگه هر کاری دوست داشتی کردی... حالی به حولییییی.....

کنار دریا حتی خوردن پوست هندونه هم کیف میده
میگی نه... نگاه کن:

راحتی شمااااا....!!! 

حالا کی میخواد این شن ها رو از تن شما بیاره بیرون.. خلاصه بابا امین بردت تو دریا ولی انقدر ترسیدی و گریه کردی که نتونستم ازت عکس بگیرم
خدارو شکر سفر خوبی بود. تو جاده چالوسم یه کم تو ترافیک گیر کردیم ولی جاده رو که یه طرفه کردن راحت رفتیم تا تهران
فردا صبحشم چون من یه مصاحبه داشتم تهران موندیم و بعدش اومدیم به سمت قم. تو راهم رفتیم بهشت زهرا سر قبر مادربزرگ بابا امین که ما بهش میگفتیم مامانی.. خدا رحمتش کنه خیلی ماه بود.. حیف که تو رو ندید والا کلی برات ذوق میکرد.
روحش شاد..



و باز هم سفز به شمال ایران زمین..!!
