امیررضا شاکریامیررضا شاکری، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

امیر رضا عسل طلای مامان و بابا

خاطرات فروردین ماه 93 و سفر مشهد

1393/1/25 18:54
453 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گل پسرم. بالاخره بعد از چند ماه فرصت پیدا کردم بشینم پای وبلاگت. این چند وقت خیلی سرمون شلوغ بوده. ماه رمضون که قم نبودیم بعدشم دوماهی درگیر درس خوندن برا آزمونم بودم و بعدشم دهه ی محرم بود...

خلاصه میخام خاطرات این چند ماهی که نبودم رو برات ثبت کنم.

الان دو سال و هفت ماهته. فوق العاده شیرین زبون و بامزه شده.. با حرف زدنت همین طور نقل و نبات از دهنت میریزه محبت کلی چیزای جدید یاد گرفتی.. دعای فرج و سوره ی "قل هو الله" رو کامل بلدی. صداتو ضبط کردم. با مامانی یا باباامین میری مسجد و دعای "خدایا خدایا تا انقلاب مهدی...." رو خیلی بامزه میخونی. وقتی ما نمازمون تموم میشه آیه ی "ان الله و ملائکته یصلون علی النبی رو میخونی و هرجاشو بلد نیستی سریع میگی: تسلییییییییییییییییییما..."قه قهه بعدشم بلند میگی "صبلات!!"

شعرها و آهنگ های تلویزیونم تا حدودی بلدی و باشون تکرار میکنی

ولی هنوز موفق نشدم از پوشک بگیرمت. البته چون سرم مشغول بوده اصلا اقدام نکردم. امیدوارم بتونیم این پروژه سنگین رو با موفقیت پشت سر بذاریم!!  خطا

خب بریم سراغ خاطرات ...

بعد از تولد دو سالگیت رفتیم خانه ی بهداشت:

قد:86  وزن: 12/800

آخرای فروردینم با خانواده ی عمو جواد رفتیم مشهد

تو قطار با حسنا جون کلی خوش گذرونی کردین

هی از این طرف قطار به اون طرف قطار

باعث خیر شدین که من و بابا و عموجواد یه پیاده روی حسابی تو قطار کردیم...خندونک

اما تا میومدیم تو کوپه شروع میکردی به گریه کردن. تکیه کلامت شده بود "د/د/"..

یعنی کچل کرده بودی همه رو کچل چشمک

بعد که اومدیم قم عمو خسروشاهی اومدن خونمون وشما با آسیدرضا و فاطمه سادات کلی بازی کردین

یه روزم خانواده ی عمه جون زهرا (عمه مامان) و دخترعمه هام رو بهمراه بابایی و مامانی و خاله و دایی ها دعوت کردیم. اینم امیرحسین و فاطمه (نوه های گل عمه زهرا)

 


 

پسندها (1)

نظرات (0)