امیررضا شاکریامیررضا شاکری، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

امیر رضا عسل طلای مامان و بابا

چشمم روشن دیگه تنهایی از پله هام بالا میری؟!!!!

عاااااشق بالا رفتن از پله های خونه ی بابایی هستی. کافیه یه لحظه ازت غافل بشیم تا در حال باز باشه در عرض سه سوت خودتو میرسونی به بالای پله ها. ای پسر شیطون بلا   قربون این شیطونی های بامزه ات برم که دل همه رو میبری ...
22 بهمن 1391

راهپیمایی 22 بهمن

روز 22 بهمن سال 91 برای اولین بار آقا پسرمونو بردیم راهپیمایی... تا با دستای کوچیکش یه مشت گنده تو دهن دشمن بزنه و در پایان هم پرچم ایران را به احتزار درآوردیم...هورااااااااااااا ...
22 بهمن 1391

ده ماه گذشت.... هوراااااااااااااااااا

ده ماه از تولد گل پسر عزیز و دوست داشتنیمون به همراه تمام شیرینی هاش گذشت. خدا رو شکر تا الان خیلی پسر خوبی بودی و مشکل خاصی نداشتی. همه ی دنیا ازت راضی بودن حتی خدا و فرشته ها. آخه تو خودت یه فرشته ای..... انشالله همیشه خوب و سالم و دوست داشتنی باقی بمونی     ...
18 بهمن 1391

خوش میگذره؟!!!!

این روزا دیگه داریم به عروسی دایی حامد نزدیک میشیم. اون شبم دایی حامد و زن دایی ستاره رفته بودن برا خرید کت و شلوار دومادی و ما ازشون دعوت کردیم به همراه مامانی وبابایی و خاله فاطمه بیان خونه ی ما. شمام از فرصت استفاده کردی و کلی با دایی و بابایی بازی کردی. تازه بهت سواری هم دادن ...
13 بهمن 1391

بالاخره پسر عموی کپلی مپل و دوست داشتنیت به دنیا اومد

و باز هم یه دوست جدید پیدا کردی! محمد حسن کوچیکترین دوستته و تو این عکس فقط یک روزشه. پسر عمو جووووون خوش اومدی به این دنیااا....  فقط یادت باشه جای ما رو تنگ نکنی که کلامون میره توهم.. ...
8 بهمن 1391

بالاخره عشق به مهر شازده کوچولوی ما رو راه انداخت

نه ماهگیت که تموم شد، به انگیزه ی رسیدن به مهر و لبتاب بالاخره شروع کردی به چهار دست و پا رفتن! دیگه روزی چند بار خونه رو متر میکنی خودت از حالت خوابیده طی چند حرکت حرفه ای پا میشی میشینی لبه ی میز رو میگیری و بلند میشی می ایستی تا بهت میگیم "علی.." دستهاتو میاری بالا تا دستت رو بگیریم و بعد با هم چند قدمی تا...تی... میکنیم خلاصه دیگه همه حواسمون به شماس که یه وقت خدایی نکرده اتفاقی برات نیوفته ...
28 دی 1391

آخرین عکس آتلیه

ینجا دیگه خیلی خسته شده بودی.. هر کاری کردیم و هر ادایی درآوردیم که بخندی نشد اصلنم نمیخوام بخندم ... خیلی هم بد اخلاقم بالاخره بعد از دو ساعت و نیم فعالیت توی آتلیه، برگشتیم خونه و شما از بس خسته شده بودی تو همون ماشین از هوش رفتی... ...
18 دی 1391