امیررضا شاکریامیررضا شاکری، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

امیر رضا عسل طلای مامان و بابا

حال و هوای نوروز 92

طبق رسم و رسوم خوب ایرانی ها و مثل سال های قدیم، لحظه ی تحویل سال در کنار بزرگ تر هامون بودیم و به همراه مامانی زهرا و بابایی و دایی صادق و زن دایی و خاله فاطمه رفتیم خونه ی خانم جون و شما برای اولین بار از همه عیدی گرفتی... تا روز ششم عید کاشان بودیم و تا جایی که تونستیم به اقوام و فامیل سر زدیم. خونه ی آقاجون (پدربزرگ مامان)، عزیز(مادربزرگ بابا)، خاله ها و عمه ها و دایی هامون رفتیم. تو بازم یه عالمه دوستای جدید پیدا کردی و کلی باهم بازی کردین: یلدا و هستی (نوه های خاله ی مامان)  گل در کنار گل روز سوم عیدم با فامیلها تو پیتزا پیتزا مهمون دایی اکبر بودیم. شما هم طبق معمول عاشق سیب زمینی سرخ کرده بودی این...
1 فروردين 1392

آغاز سال 1392 مبارک

امسال اولین باری بود که لحظه ی تحویل سال امیر رضا جیگرمم پیش ما بود. پارسال این روزها بدجوری انتظارتو می کشیدیم... همش استرس و هیجان و انتظار... باورمون نمیشد که خدا همچین کاکل پسر قند عسلی قسمتمون کنه عمو فیروزم سال نو را به شما آقا پسر خوب و مهربون تبریک میگه ...
1 فروردين 1392

آخرین روزهای سال 1391

الان ساعت 3 و 15 دقیقه ی بامداد روز 29 اسفنده. فردا آخرین روز از سال 1391 موضوع انشا: سال 91 را چگونه گذراندید...؟ امسال خداروشکر یکی از پربارترین و شیرین ترین سال های زندگیمون بود چرا که از قدیم گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداس... و ما تو بهار صاحب یک فرشته ی آسمونی شدیم.. دیگه چی بهتر از این؟! آره عسل مامان، تو شیرین ترین رخداد زندگیمون هستی و ما از خدای مهربون بخاطز همه ی نعمت هاش بخصوص حضور گرم شازده کوچولومن خیلی خیلی سپاسگذاریم. خدا کنه همه ی اونایی که آرزوی مادر شدن دارن هر چه زودتر طعم این نعمت شیرین رو بچشن... یه اتفاق شیرین دیگه که اونم تو بهار اتفاق افتاد ورود زن دایی ستاره به جمع گرم خانوادمون بود و عروسی دایی حامد ت...
29 اسفند 1391

علاقه ی امیر رضا به خیاطی و بازی با اسباب بازی هاش

رفته بودیم خونه ی مامانی مهتا که یهو دیدیم سر و صدای شازده نمیاد. بله امیر طلا رفته بد سر قرقره های مامانی و حسابی همه رو ریخته بود به هم. دیگه خیلی خوب و قشنگ با اسباب بازی هات ارتباط برقرار می کنی و بازی می کنی. یه روزم وقتی بابا امین از بیرون اومد دیدیم چند تا اسباب بازی بامزه خریده بود و شما رو کلی به ذوق آورد. اما چون هی دست میزدی  نمیذاشتی توتوهات راه برن تصمیم گرفتیم اینجوری اسباب بازی تو تماشاکنی!!!! توهم به افتخارشون با تعجب دست می زدی!!   ...
28 اسفند 1391

دایی جونم دوماد شده.. هووووووووووووووووووووووو..............ه

امیر رضا تو بغل بابا امین منتظر ورود شاه داماد  به افتخار شاه داماد     پدر عروس  .......           ........  پدر داماد برادر داماد          برادر عروس اینا که میبینی چه شادن    ............      اینا فامیلای دامادن خدا به همراتون ..... خوشبخت بشین الهی ...
18 اسفند 1391

دومادی دایی جون حامد

روز هجدهم اسفند عروسی دایی حامد.. خیلی خیلی خوش گذشت. جای همه ی اونایی که نبودن خالیی.... آقا امیر رضا از اول رفت تو مردونه و بعد از ورود دایی حامد خوابش برد تااا... آخر مجلس  ای پسر خوابالو ورود آقا داماد و عروس خانم به محوطه ی تالار..... ...
18 اسفند 1391

شب عروسی دايي حامد

االمغالان ساعت یک وچهل دقیقه بامداد جمعه هجدهم اسفند ماههامروز عروسی دایی حامده. هوراااااا......الان ما خ.ونه مامانی زهرا هستیم. همه خوابن و من چون خوابم نمی برد با گوشیم وصل سدم به اینترنت و اومدم تو وپلاگت تا این لحظات به یاد موندنی رو به ثبت برسونم..! انشاللله امروژ روز خوبی باسسه. از دیسب یه عالمه برف و بارون اومده. خدایا شکرتراستی امروز امیر رصا جونم وارد اولژن روز از اخرین ماه اولین ی سال عمرس میشهامر طلا یازده ماهگژتم مبارمک عسلمنالان چون نصفه سبه باید ببخشی غلط امللایی زیاد دارم چشمام دریست نمیبینه بعدل تصحیحش میکنم
18 اسفند 1391

اولین تولد مامان با حضور گرم و دلنشین امیر رضا خان شاکری

امسال تولدم یه مزه ی دیگه داشت آخه خدا زیباترین و با ارزش ترین هدیه رو برام فرستاده بود... از اونجایی که من و زن دایی صالحه هردومون تولدمون تو ماه بهمنه باهم تولد میگیریم. تازه امسال تولد قمری خاله فاطمه هم افتاده بود روز تولد من! براهمین تولد ٢٦ سالگی من و تولد ٢٤ سالگی زن دایی و تولد ١٤ سالگی خاله فاطمه رو باهم گرفتیم. خودمونم گیج شده بودیم؟! امیر طلام تو بغل باباش منتظره که نوبتش بشه کادوی مامان رو بهش بده.. شما خودتون کادویید..   ...
25 بهمن 1391

مهمونی خونه عمه زهرا و عشق به عصای مادربزرگ

اینجا برای اولین بار شما رو بردیم خونه عمه زهرا (عمه ی بابا امین) تو کاشان و طبق معمول کلی با شیری کاری هات خودتو تو دل همه جا میکردی. بعدشم عصای عزیز (مادربزرگ بابا) رو گرفتی و دیگه نمیخواستی بهش پس بدی!! انقدر از عصا خوشت اومده بود که نمیذاشتی یه لحظه ازت جدا بشه این لباس خوشگلی هم که پوشیدی، مامانی زهرا از مشهد برات سوغاتی آورده مرسی مامانی جوووووووووووون بعدشم رو تخت عمه زهرا کلی ورجه وورجه و بازیگوشی کردی ...
24 بهمن 1391