امیررضا شاکریامیررضا شاکری، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

امیر رضا عسل طلای مامان و بابا

چیزهای مورد علاقه ی امیر رضا خان

این روزا گل پسر خوشگل ما خیلی خیلی شیطون شده و دوست داره تو همه کاری به مامانش کمک کنه  آخه ما اگه کمک نخوایم باید کی رو ببینیم ؟! 1. بیشترین چیزی که امیررضا بهش علاقه داره آب بازی و شستن حیاط و رفتن به حمامه (البته با بابا امین) جیییییگر من خیلی هم تمیز کار میکنه... خسته نباشی به به پدر و پسر چه خوشگل از آب دراومدن ! ای مامان فدای اون خنده هات بشه اینجام رفته بودیم خونه مامان زن عمو و شما با پسر عمو و نی نی های اونجا تو حیاطشون کلی آب بازی کردی ... حالی به حولی پسر عمو کوکولو هم پاهاش سوخته بود و یه عالمه گریه میکرد برا همین پوشکشو در آوردیم و تو هوای آزاد کلی لختی حال می کرد 2. دو...
14 ارديبهشت 1392

اولین قدم هایی که گل پسرمون برداشت

از 1 سال و 10 روزگی به فکر راه رفت افتادی! ولی یکی دو قدم بیشتر برنمی داشتی... دیگه انقدر بابایی و مامانی زهرا باهات کار کردن که از یک سال و دو هفتگی دیگه 7 ، 8 قدم برمی داشتی.. قربون قدم های کوچولو و بامزه ات برم چند قدم که راه میری یهو تالاپی میخوری زمین و میزنی زیر خنده انشالله که همیشه تو راه سعادت و پیشرفت قدم برداری عزیییییز دلم ...
11 ارديبهشت 1392

5 اردیبهشت، تولد بابا امین

این روزها چون درگیر جمع کردن وسایل و اسباب کشی بودیم نتونستیم برا بابا امین تولد بگیریم ببخشید باباجون! انشالله تو خونه ی جدید براتون جبران می کنیم یادش بخیر پارسال امیر رضا 17 روزش بود که تو تولد باباش شرکت کرد: عزییییییییییزم تو چقدر کوکولو بودی..... ...
5 ارديبهشت 1392

واکسن و چکاب یک سالگی

ای خدا بازم واکسن بعد از این که یک سالگیت تموم شد با بابا امین برای کنترل قد و وزن و زدن واکسن رفتیم مرکز بهداشت. خدا رو شکر قد و وزنت خوب بود. تقریبا 10 کیلو و 300 گرم بودی که گفتن خیلی خوبه این دفعه واکسنت خیلی خوب بود. فقط یه واکسن کوچولو تو دستت زدن. الحمدلله تبم نکردی، تازه سر حال تر هم شده بودی چون بعدش که رفتیم خونه مامانی زهرا همش بازی کردی و طبق معمول شیرین کاری... الهی قربون شیرین کاری هات بشم عسل پسر اینجا کلاه عروسکتو سر کردی و کلی ذوق کردی تاااازه کم کم داری رو پای خودت وای میسی. دیگه برا خودت مرد شدیا چند ثانیه ای رو پاهات وای میسی و بعدش تالاپی میخوری زمین و خودت میزنی زیر خنده   ...
31 فروردين 1392

کله کدو هو هو ....!!!

وااااااااااااااااااا.......................ی پس موهات کووو؟!؟! چند روز بعد از تولد یک سالگیت میخواستیم موهاتو کوتاه کنیم چون خیلی بلند شده بود و کلافه شده بودی.  که ناگهان تصمیم گرفتیم کچلت کنیم تا کله ات یه هوایی بخوره... انگار کچلی حسابی بهت حال داده... چون خیلی شیطون بلا شدی اینجا رفتیم مهمونی خونه دایی صادق. انقدر اون شب شیطونی کردی که دایی رو از بچه دار شدن پشیمون کردی...  دایی حامدم کلی از دیدن کله ی کچلت ذوق کرده بود... خلاصه خیلی خوش گذشت. دستتون درد نکنه دایی جون صادق و زن دایی صالحه جووون   ...
24 فروردين 1392

تولد تولد تولدت مبارک... مبارک مبارک تولدت مبارک...

امیر رضا عسل طلای مامان و بابا یک ساله شد... هووووووووووووراااااااااااااااااااااااااااااااااا....     گل پسرم تولدت مبارک انگار همین دیروز بود که به دنیا اومدی... عین برق و باد گذشت... خیلی به ما خوش گذروندی جیگر طلا، خیلییییییی.... به اتفاق مامان و بابا و مامانی و دایی ها و زن دایی ها و خاله جون یه تولد مشتی برات گرفتیم. البته جای بابایی خیلی خیلی خالی بود شایدم جای ما اون جا در کنار خونه ی خدا خالی بود.. تااازه یه عالمه هدیه های خوشگل گرفتی.. ماشین شارژی، سه چرخه، فیل سواری، چند تا لباس خوشگل، دستگاه بخور، پول... دست همگی درد نکنه ...
18 فروردين 1392

13 به در هو هو ...

امسال 13 به در رو با یه روز تاخیر در کردیم!!! چون هم فرداش تعطیل بود هم اینکه خلوت تر و بهتر بود!! رفتیم یکی از روستاهای اطراف قم به نام کرمجگان و نزدیک امامزاده نورعلی که خیلی جای با صفایی بود اتراق کردیم. امیر رضام که حسابی تو فضای آزاد بهاری کیف کرد. ببین چه لم داده!!! خوش میگذره؟  باریک ا... بالای درختم که رفتی شیطون بلا تااازه دیگه میتونی رو پای خودت وایسی البته فقط برای چند ثانیه بعدشم کلی قدم زدی.. و وقتی خسته شدی همون جا نشستی و شروع کردی به آواز خوندن چشممم روشن... قلیووون؟؟!! آخ آخ آخ ببخشید . دیگه تکرار نمیشه ...
13 فروردين 1392

بالاخره امیر رضا گوگولی، همه چیز خوار شد....!!

روز هفتم فروردین که اومدیم قم یهو دیدم امیر طلای مامانی تب کرده. بله بازم ماجرای درآوردن دندونای تازه... تا اون موقع هشت تا دندونای جلوییت در اومده بود و این دفعه دو تا از دندون های آسیابت داشت در میومد که بازم خیلی اذیتت کردن خلاصه بردیمت دکتر. آقای دکتر وزنت کرد و گفت خیلی خوبه، ده کیلو و خورده ای بودی. ماشالله پسر گلم بهترین خبر آقای دکتر این بود که دیگه آقا پسر ما بزرگ شده و همههههه چیز میتونه بخوره. تازه گفت امیر رضا خان باید خودش غذا بخوره تا مستقل بشه. بله دیگه برا خودت مرد شدی : البته نا گفته نماند که پدر ما رو در میاری تا یه قاشق غذا بخوری. به زمین و زمان، به مبل ها و فرش ها و توتو و مامان و بابا و خاله و همههه غذا میدی ...
7 فروردين 1392

قمصر، باغ دایی اکبر

در ادامه ی مهمونی دایی اکبر رفتیم قمصر. اولین باری بود که امیر رضا نظاره گر شکوفه های بهاری بود. از بس بیرون توی آلاچیق هوا سرد بود، دیوارها رو با هرچی روفرشی و فرش و موکت بود پوشونده بودن، شما هم قاطی مردها در کنار دایی صادق و دایی حامد گل میگفتی و گل میشنفتی و با بابایی "بای بای" میکردی که من این عکس خوشگل رو از گل پسرم گرفتم توی اتاقم کلی با بچه ها بازی کردی   ...
4 فروردين 1392