امیررضا شاکریامیررضا شاکری، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

امیر رضا عسل طلای مامان و بابا

ماه رمضان 93 در جوار امامزاده آقا علی عباس

ماه مبارك رمضان رفتیم امامزاده آقا علی عباس و اونجا با یه خانواده ی جدید آشنا شدیم و دوستای جدیدی پیدا کردی، فاطمه و نرگس و نجمه. از وقتی از خواب بیدار میشدید تااا آخرشب باهم بودبید و بازی و شیطونی میکردید. خیلی خیلی دوستای خوب و باصفایی بودن.       ...
21 تير 1393

تهران گردی ...

گل پسرم عشقم نفسم جونم عزیزدلم سلاااااااااااااااام. الان که دارم برات می نویسم کنارم نشستی و داری خودتو برام لوس میکنی و همین طور برام بلبل زبونی میکنی... خیلی حرفات خوشمزه اس.. تو کلماتت حرف د و ل و خ و ت زیاد شنیده میشه. آخه به جای ر میگی ل، به جای ه میگی خ، به جای ک و بعضی حروف دیگه میگی ت، به جای "ز" و بعضی حروف دیگه میگی "د" مثلا به مامانی زهرا میگی: "مامانی د / لا"، به چرا میگی:"د / لا". عاشق تخم مرغی، هروقت هوس میکنی میگی ماااااماااان "دم نوت!!!". خلاصه حروف الفبات چند تا حرف کم داره.. به قول خودت "یاااادته؟!..." رفته بودیم تهران؟ دایی جون حامد و صادق و زن دایی صالحه...
28 خرداد 1393

تولد بابا امین و سفر تهران در اردیبهشت

وقتی از تهران اومدیم تولد 30 سالگی بابا امین رو تو خونه جشن گرفتیم ( سه دهه گذشت...) بابا امین جون تولدت مبارک بعد از تهران رفتیم لواسون پیش محمد حسن و ارمیا آآآآه چه رمانتیک دیگه حسابی بازی کردین. البته گاهی هم صدای جیغ و شیون برپا بود... آقا امین ایالوار شدی؟؟!!!! الهیییی.... محمد حسن ازبس شیطونی کرد رو تاب خوابش برد بعد امیررضا و ارمیا تصمیم گرفتن کمی مطالعه کنن اما انگار خیلی جذاب نبود حالا چیکار کنیم؟ حوصلمون سر رفت... خب نقشه میکشیم برا یه بلاگیری دیگه...!!! قربوووووووووووونت ...
5 ارديبهشت 1393

خاطرات فروردین ماه 93 و سفر مشهد

سلام گل پسرم. بالاخره بعد از چند ماه فرصت پیدا کردم بشینم پای وبلاگت. این چند وقت خیلی سرمون شلوغ بوده. ماه رمضون که قم نبودیم بعدشم دوماهی درگیر درس خوندن برا آزمونم بودم و بعدشم دهه ی محرم بود... خلاصه میخام خاطرات این چند ماهی که نبودم رو برات ثبت کنم. الان دو سال و هفت ماهته. فوق العاده شیرین زبون و بامزه شده.. با حرف زدنت همین طور نقل و نبات از دهنت میریزه کلی چیزای جدید یاد گرفتی.. دعای فرج و سوره ی "قل هو الله" رو کامل بلدی. صداتو ضبط کردم. با مامانی یا باباامین میری مسجد و دعای "خدایا خدایا تا انقلاب مهدی...." رو خیلی بامزه میخونی. وقتی ما نمازمون تموم میشه آیه ی "ان الله و ملائکته یصلون علی النبی رو ...
25 فروردين 1393

تولد دو سالگی امیررضای عزیزم

دو سال شیرین و پر خاطره از زندگی گل پسرمون امیررضا گذشت و ما جمعی از فامیل رو در خوشی خودمون شریک کردیم... تولدت مبارک عزیییییییییییییز دلم تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شمع هارو فوت کن            تاصدسال زنده باشی             تازه هانی جونم تو مهمونی تولدت بود و کلی با هم بازی کردین اینم یه عکس دسته جمعی از مهمونای عزیز ...
18 فروردين 1393

نوروز 93

قمصر و بازی با ببعی ها باغ دایی اکبر علاقه ی مفرط امیر رضا به پارک و تاب بازی و  "در دره" (سرسره!!) یعنی شبانه روزم تو پارک و د / د / باشیم شیطون بلا خسته نمیشه از وقتی از شیر گرفتمت خیلی بهونه گیر شده بودی و برا اینکه سرگرم بشی میبردیمت بیرون ولی امان از وقتی که برمیگشتیم خونه... خونه رو میذاشتی رو سرت.. یه بار از بس گریه کردی بابا امین رفت به مناسبت تولدت یه تاب برات خرید و علی الحساب یه تولد کوچولو برات گرفتیم     ...
15 فروردين 1393

زمستان 92

بابا نوئل و آغاز زمستان سفر به تهران و خونه دایی جون ها و پارک و تولد مامان و زن دایی بعد از مهمونی خونه دایی صادق باهم رفتیم بوستان نهج البلاغه موقع برگشتن جنابعالی رضایت نمی دادی برگردیم ، خودت تنهایی دوباره رفتی به طرف شهربازی دیگه نه مامان میشناختی نه بابا نه هیچ کس...! بابا امین بدو ... امیررضا بدو ... بعدشم رفتیم خونه دایی حامد و اونجا برا من و زن دایی صالحه تولد گرفتن   آخ جون برف ... به قول امیررضا "ببففف.." عاشق برف شده بودی. هر روز تا از خواب بیدار میشدی به پنجره ها اشاره میکردی و میگفتی "ببفففف: کلی وقت پشت پنجره ها...
29 اسفند 1392

فصل پاییز ....

پسر گلم سلام. الان که دارم برات می نویسم آخرین روزهای پاییزه. چند وقتیه نتونستم وبلاگتو آپ کنم، آخه این روزها خیلی سرم شلوغه، مثلا میخوام درس بخونم، البته حضور گرم شما درس خوندن مارو خیلی سرد کرده!! خلااااصه این شد که میخوام خاطرات پاییزو یه جا برات بگم...: "قمصر، پاییز 92"   خداروشکر روزای خیلی خیلی خوبیه، آقا پسر گلمون روز به روز داره بزرگ تر و شیرین تر میشه.   انقدر شیرین کاری ها و شیرین زبونی هات زیاد شده که نمیدونم از کجا شروع کنم... دیگه همه حرفامو نو میفهمی و گوش میدی، اکثر کلمات ساده رو پشت سرمون تکرار میکنی، بعضی شبا من یا مامانی زهرا کلماتی که یاد گرفتی و باهات کار میکنیم و تو هم تند تن جو...
27 آذر 1392