زمستان 92
بابا نوئل و آغاز زمستان


سفر به تهران و خونه دایی جون ها و پارک و تولد مامان و زن دایی

بعد از مهمونی خونه دایی صادق باهم رفتیم بوستان نهج البلاغه



موقع برگشتن جنابعالی رضایت نمی دادی برگردیم ، خودت تنهایی دوباره رفتی به طرف شهربازی
دیگه نه مامان میشناختی نه بابا نه هیچ کس...! 

بابا امین بدو ... امیررضا بدو ... 

بعدشم رفتیم خونه دایی حامد و اونجا برا من و زن دایی صالحه تولد گرفتن


آخ جون برف ... به قول امیررضا "ببففف.."




عاشق برف شده بودی. هر روز تا از خواب بیدار میشدی به پنجره ها اشاره میکردی و میگفتی "ببفففف: کلی وقت پشت پنجره ها نظاره گر برف ها میشدی
اینجام با لباس بچگی های خاله فاطمه دیگه عین دخملا شده بودی!!!

اتاقتو و اسباب بازی هاتم خیلی دوست داری و در یک چشم به هم زدن کل اتاقتو زیر و رو میکنی 


یه روزم رفتیم خونه حسنا جون و کلی باهم بازی کردین و عشق در وکردید!!


دوران شیرین بازی های کودکی...


چطوری مهندس؟ 

عموهاش قربونش برن!!


امان از عشق امیر رضا به آب بازی و مثلا شستن ظرف ها 



حتی به مامانی هاتم تو ظرف شستن کمک میکنی!

تازه تو خونه تکونی هم کلی کمک مامان کردی


هروقت میخوای نماز بخونی گیر میدی و میگی: " دادر" یعنی "چادر"
آخه مگه تو دخملی؟!!!!!



قبول باشه عسل مامان

اوایل زمستون، من و شما و خانوم جون، حسابی سرما خوردیم.ویروس ها پدرمونو در آوردن 
اما گل پسرم با همه ی مریضی و تبی که داشت هنوزم خوش اخلاق بود 

آخرای زمستون بود که اولین بحران رو تو زندگیت تجربه کردی! 2 سال قمریت که تموم شد وقتش رسید که با شیر مادر خداحافظی کنی. الهی بمیرم خیلی اذیت شدی، با اینکه به روی خودت نمیاوردی اما غم و غصه رو تو نگاهت و برخوردات میدیدم. خیلی بی قرار شده بودی، بازم خداروشکر تو عید دور و برت شلوغ بود ولی 10 روزی طول کشید که به حالت کاملا طبیعی برگردی 
انشالله که همیشه سالم و سلامت باشی و شیره ی وجودم تو وجودت بهترین ثمراتو داشته باشه


زمستان 92 
