امیررضا شاکریامیررضا شاکری، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

امیر رضا عسل طلای مامان و بابا

تابستان 92 و سرگرمی ها و مهارت های امیر طلا

1392/4/14 0:19
353 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دلم روز به روز شیرین تر و شیطون تر میشه. از لحظه ای که از خواب بیدار میشی تا لحظه ای که دوباره به تخت خواب برمیگردی مدام در حال راه رفتن یا بهتر بگم دویدنی...!

  • دیگه حرفای ما رو کامل میفهمی ...

هر چیزی میگیم بیار میری پیدا میکنی و میاری. میگیم بیشین میشینی، دست نزن داغه "جیییزه" یا کفشاتو پا کن میری کفشاتو میاری... خلاصه کم کم میتونیم هر کاری داشتیم بهت بگیم خنده

  • اطرافیانتو دقیق میشناسی:

مثلا میگیم بابایی کو ؟ اشاره میکنی: اییی...نه

همینطور مامانی، خاله، دایی ها، صالحه، ستاره، خانم جون، پدرجون... خلاصه دیگه کاملا همه رو میشناسی. به دایی میگی دادا... به خاله هم میگی دیدا !!! میری گوشی تلفن یا موبایل رو برمیداری و اکثر وقتها میگی داداااا چشمک

اگه اون طرف نباشه: دستاتو برمیگردونی و میگی: "نیس"

  • چند تا کلمه دیگه هم بلدی:

"هنه" یعنی :هندونه  چون عاشق هندونه ای

"ادا" یعنی "عصا"... تا خانم جونو میبینی میگی : " ادا"

یه بارم با خانم جون رفتیم حرم حضرت معصومه

 

تازه عصای آقاجی (پدربزرگ مامانت) رو هم خیلی دوست داشتی

اینم بگم شما و آقاجی فقط یک قرن باهم اختلاف سنی دارین و شما اولین نوه ی پسریشون هستی

انشالله خدا همه ی مادربزرگ پدربزرگ ها رو سالم و سلامت نگه داره

"آب ب / " رو هم که از خیلی وقت پیش بلد  بودی چون عاشق آب بازی هستی.. مخصوصا تو هوای گرم تابستون از هر فرصتی برای آب تنی استفاده میکنی

تااازه تو ظرف شستن هم به مامان کمک میکنی... چه کمکی که کار منو صد برابر میکنی کلافه

عاشق اینی که ظرفا رو پرآب کنی و خالی کنی

 

  • یکی دیگه از سرگرمی هات رفتن به پارکه... تازه اونجا دوستای جدیدم پیدا میکنی

 

  • تازگی ها با کتاب ها و اسباب بازی هات هم خیلی خوب ارتباط برقرار میکنی

یاد گرفتی بگی نگی باطری ها رو از تو اسباب بازی هات در بیاری و بذاری .. البته نه کامل

هاپو و ماشین کنترلی تو خیلی دوست داری

 

  • با خاموش روشن کردن لامپ ها کلی حال میکنی. بعضی وقت ها ما خسته میشیم و یه صندلی میاریم زیر پاهات که دستت به پریز برسه!!

  • مثل همه بچه ها دوست داری خودت غذا بخوری... مخصوصا ماکارونی  زبان

به به ... چه حالی میدی لختی و تنها تنهایی ماست خوردن

 

هفته قبل از ماه رمضان، بابایی تهران کلاس داشت، منم دانشگاه تربیت مدرس مصاحبه داشتم، برا همین یه سر رفتیم تهران (عزیز دلم برا مامان دعا کن که هرچی خیر و صلاح هممونه مقدر بشه یه جوری که پسر گلم اذیت نشه و زندگیمون مثل همیشه شاد و سلامت باشه)

خلااااصه چون خونه ی دایی صادقم نزدیک اونجاس، خودمونو تلپ کردیم خونشون نیشخند

شمام که طبق معمول خوش گذروندی. رفتیم تو محوطه شون کلی دور زدیم، پیاده روی کردیم، آب بازی کردی...

تااازه دوچرخه سواری هم کردی

اینجا هم کتابخونه مرکزی دانشگاه

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

خاله خوشگله ی امیر رضا
6 شهریور 92 0:19
ای الهیییییییییییی .. جیجررررررررررررر .. خاله فداش بشه که انقد ماهه ! قربون این دیدا گفتنت بشم من لواشککککککک !


مرسی خاله جووونیم... بوووس