ماه رمضان سال 1392
امسال خداروشکر من تونستم بعد از دو سال روزه خوری به خاطر آقا پسر گلم، روزه بگیرم. جیگر طلا یادت باشه من به خاطر جنابعالی تقریبا دو سال روزه خوردم.
امسالم همه میگفتن روزه نگیره چون خیلی ضعیف شده بودم، ماشالله ماشالله شما روز به روز تپل تر میشی و منم روز به روز لاغرتر...
مجموع وزنمون تو این یک سال 60 کیلو بوده: یادمه وقتی 5 کیلو بودی من 55 بودم، بعد شدی 6 کیلو من 54، شدی 7 کیلو من 53، شدی 8 کیلو من 52، شدی 9 کیلو من شدم 51 کیلو، 10 کیلو که بودی من 50 بودم، به 11 رسیدی و م به 49 و قبل از ماه رمضون که دیگه رکورد زدیم شما داشتی 12 کیلو میشدی من 48 کیلو... اگه همین طور ادامه پیدا کنه در سال های بعد تنها اسکلتی از مادرت را خواهی دیییییید....

البته رفتم دکتر و آزمایش دادم گفتن هیچ مشکلی نداره و همش به دلیل شیردهی به کپل خانه
نوش جوووونت عزیییییییزم
خلاصه با تمام این اوصاف امسال روزه هامو گرفتم و نه تنها لاغر نشدم بلکه 1 کیلو هم چاق شدم، چون گل پسرم خیلی باهام همکاری کرد و اصلا اذیتم نکرد، از سااااعت 4 صبح میخوابیدی تااااا 4 و 5 بعد از ظهر 
. شمام خدارو شکر رشدت خوب بود و به 12 کیلو رسیدی 
اولین روز ماه رمضان یه دوست جدید به دوستات اضافه شد: آقا هانی گل گلاب پسر مینا جون
خوش اومدی هانی جون 

یه روزم رفتیم قمصر هوا خوری.. تو اون گرمای تابستون خیلی بمون مزه داد. امیررضام که تو باغ دایی اکبر سر از پا نمیشناخت همش یا در حال آب بازی بودی یا تاب بازی با نعنی .. اصلا واژه ای به نام خواب و خوراک رو فراموش کرده بودی


شبهای قدرم که مثل شبای دیگه احیا میگرفتی، البته به جای عبادت مشغول بازی و شیطونی بودی
یکی از شبهای قدر رفتیم حرم حضرت معصومه (س) ، از بس عبادت کردی آخراش خوابت برد

تو ماه رمضون کلی افطاری رفتیم، افطاری دادیم...
یه بار خانواده بابا رو دعوت کردیم که شما و پسر عمویی طبق معمول سر همه رو گرم کرده بودین

یه بارم خانواده ی مامان اومدن خونمون افطاری

تولد خاله فاطمه هم تو ماه مرداده و اون شب یه تولد کوچولو هم برا خاله گرفتیم و امیر رضا گوگولی فقط دنبال بادکنک بازی بود

یه شبم عمو جواد (دوست بابا) رو دعوت کردیم با حسنا و یه دوست جدید دیگه ات علیرضا جووون


شب آخر ماه رمضونم دایی صادق دعوتمون کردن و افطاری رفتیم خونشون. البته جای مامانی و بابایی و خاله فاطمه خالی بود چون رفته بودن مشهد و ما هم به زودی بشون پیوستیم...

روز عید فطرم رفتیم لواسون پیش مامان مهتا و پدرجون
تااازه ارمیا جونم دیدیم و تو حوض حیاط خونه پدرجون کلی باهم آب بازی کردین


اینم از ماه مبارک رمضان. انشالله خدای مهربون نماز روزه های همه ی بنده هاشو قبول کنه و برسه وقتی که امیر رضا جون ما به سن تکلیف برسه و از روزه داران واقعی بشه


ماه رمضان سال 1392
