سفر شمال به همراه مامانی و بابایی و خاله و دایی و زن دایی
بعد از سفر مشهد از جاده ی شمال برگشتیم. بالاخره مامانی زهرا و بابایی رو راضی کردیم که باهم بریم شمال. بعد از نماز صبح رفتیم حرم برا زیارت وداع و از اون طرفم راه افتادیم به سمت رامسر، تقریبا ساعت 11 ، 12 شب رسیدیم
به دایی هام زنگ زدیم که از تهران بیان، دایی صادق اومد ولی دایی حامد به خاطر سربازیش نتونست بیاد و جاش خیلی خالی بود.
روز اول رفتیم تله کابین رامسر...
اینجام بام رامسره


بعدشم رفتیم شربازی رامسر

ولی هیچ کدوم از بازی های اونجا هنوز مناسب سن امیر رضا خان نبود و تنها با یک بادکنک کلی سر ذوق اومدی

فرداشم رفتیم جنگل های دوهزار سه هزار


تازه صخره نوردی هم کردی!!


بعدشم رفتیم دریا

....
خوب دیگه عزیز دلم من برم بخوابم، الان ساعت 3 نصف شبه که من دارم وبلاگتو آپ میکنم، شما و بابا امینم در خواب ناز به سر میبرید. امیدوارم وقتی بزرگ شدی و به وبلاگت سر زدی ازش خوشت بیاد. این وبلاگ فقط بهونه ایه برا این که خاطرات خوش و شیرین با هم بودنمون رو ثبت کنم و خدای مهربون رو به خاطر ایییین همه نعمت و زیبایی بخصوص به خاطر فرزند شیرین و عزیز و دوست داشتنیم شکر میکنم.
دوستتت دارم عزیز دلم 


سفر شمال به همراه مامانی و بابایی و خاله و دایی و زن دایی
