امیررضا شاکریامیررضا شاکری، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

امیر رضا عسل طلای مامان و بابا

تولد امام علی (ع) و روز مرد و روز پدر و تولد دایی صادق

امسال روز پدر، بابا امین پیش ما نبود و رفته بود مشهد برا مصاحبه. متاسفانه جور نشد که ما هم باهاش بریم. خوب اینم کادوی روز پدر دیگه: یک سفر زیارتی به مشهد مقدس ولی خوب مردای دیگه بودن، تازه تولد دایی صادقم بود. برا همین یه جشن کوچولو گرفتیم. اینم یه عکس مردونه از مردای مهربونمون ، بخصوص بزرگ مرد کوچک ما : امیر رضا خان شاکری. هووووووووو.............ه دایی جون تولد 28 سالگی شمام مبارک اینم کادوی مرد مردا .... عسل عسلا.... جیگر جیگرا..... امییییییییر رضااااااااااااااااااا خیلی هم خوشحال نشو امیر طلای بلا.... دفتر نقاشی مال شماس، اون یکی مال بابا امینه. که وقتی از سفر برگشت تقدیمش کنی ...
3 خرداد 1392

عکس 11 ماهگی امیررضا (روز دومادی دایی حامد)

روز عروسی دایی حامد، من و شما و بابا امین باهم رفتیم آتلیه. بالاخره عکس هامون آماده شد و این عکس تکی خوشگلتو گذاشتم روی وبلاگت. اینجا 18 اسفند سال 1391 و شما دقیقا 11 ماهته    انشالله دومادی خودت گل پسرم ...
2 خرداد 1392

اتاق جدیدتون مبارک قربان....

بالاخره خونه جدیدمون یه کم سر و سامون گرفت و اتاق شما هم منظم و خوشگل چیده شد... البته اگه بذاری تمیز بمونه  و چون میدونستم که همچین چیزی امکان نداره، به محض اینکه اتاقتو تمیز کردیم چند تا عکس ازش گرفتم که یه یادگاری از اتاق تازه و تمیزت داشته باشیم از همون لحظه ی اول شیطونی هات شروع شد. اینجا گذاشتمت روی میزت و مشغول عکس گرفتن ازت بودم که یهو دیدم در شامپوتو باز کردی و انداختی پایین... بله... نصف شامپو خالی شد روی موکت نو اتاقت... ای خداااااا از دست این پسر شیطون بلا و همینطور بازی و شیطنت و شیرین کاری هات ادامه داشت... اسباب بازی ها و چیزایی که دستت میرسه رو خودت برمیداری و چیزایی که دستت نمیرسه بهشون اشاره میکنی و مد...
1 خرداد 1392

چیزهای مورد علاقه ی امیر رضا خان

این روزا گل پسر خوشگل ما خیلی خیلی شیطون شده و دوست داره تو همه کاری به مامانش کمک کنه  آخه ما اگه کمک نخوایم باید کی رو ببینیم ؟! 1. بیشترین چیزی که امیررضا بهش علاقه داره آب بازی و شستن حیاط و رفتن به حمامه (البته با بابا امین) جیییییگر من خیلی هم تمیز کار میکنه... خسته نباشی به به پدر و پسر چه خوشگل از آب دراومدن ! ای مامان فدای اون خنده هات بشه اینجام رفته بودیم خونه مامان زن عمو و شما با پسر عمو و نی نی های اونجا تو حیاطشون کلی آب بازی کردی ... حالی به حولی پسر عمو کوکولو هم پاهاش سوخته بود و یه عالمه گریه میکرد برا همین پوشکشو در آوردیم و تو هوای آزاد کلی لختی حال می کرد 2. دو...
14 ارديبهشت 1392

اولین قدم هایی که گل پسرمون برداشت

از 1 سال و 10 روزگی به فکر راه رفت افتادی! ولی یکی دو قدم بیشتر برنمی داشتی... دیگه انقدر بابایی و مامانی زهرا باهات کار کردن که از یک سال و دو هفتگی دیگه 7 ، 8 قدم برمی داشتی.. قربون قدم های کوچولو و بامزه ات برم چند قدم که راه میری یهو تالاپی میخوری زمین و میزنی زیر خنده انشالله که همیشه تو راه سعادت و پیشرفت قدم برداری عزیییییز دلم ...
11 ارديبهشت 1392

5 اردیبهشت، تولد بابا امین

این روزها چون درگیر جمع کردن وسایل و اسباب کشی بودیم نتونستیم برا بابا امین تولد بگیریم ببخشید باباجون! انشالله تو خونه ی جدید براتون جبران می کنیم یادش بخیر پارسال امیر رضا 17 روزش بود که تو تولد باباش شرکت کرد: عزییییییییییزم تو چقدر کوکولو بودی..... ...
5 ارديبهشت 1392

واکسن و چکاب یک سالگی

ای خدا بازم واکسن بعد از این که یک سالگیت تموم شد با بابا امین برای کنترل قد و وزن و زدن واکسن رفتیم مرکز بهداشت. خدا رو شکر قد و وزنت خوب بود. تقریبا 10 کیلو و 300 گرم بودی که گفتن خیلی خوبه این دفعه واکسنت خیلی خوب بود. فقط یه واکسن کوچولو تو دستت زدن. الحمدلله تبم نکردی، تازه سر حال تر هم شده بودی چون بعدش که رفتیم خونه مامانی زهرا همش بازی کردی و طبق معمول شیرین کاری... الهی قربون شیرین کاری هات بشم عسل پسر اینجا کلاه عروسکتو سر کردی و کلی ذوق کردی تاااازه کم کم داری رو پای خودت وای میسی. دیگه برا خودت مرد شدیا چند ثانیه ای رو پاهات وای میسی و بعدش تالاپی میخوری زمین و خودت میزنی زیر خنده   ...
31 فروردين 1392

کله کدو هو هو ....!!!

وااااااااااااااااااا.......................ی پس موهات کووو؟!؟! چند روز بعد از تولد یک سالگیت میخواستیم موهاتو کوتاه کنیم چون خیلی بلند شده بود و کلافه شده بودی.  که ناگهان تصمیم گرفتیم کچلت کنیم تا کله ات یه هوایی بخوره... انگار کچلی حسابی بهت حال داده... چون خیلی شیطون بلا شدی اینجا رفتیم مهمونی خونه دایی صادق. انقدر اون شب شیطونی کردی که دایی رو از بچه دار شدن پشیمون کردی...  دایی حامدم کلی از دیدن کله ی کچلت ذوق کرده بود... خلاصه خیلی خوش گذشت. دستتون درد نکنه دایی جون صادق و زن دایی صالحه جووون   ...
24 فروردين 1392