امیررضا شاکریامیررضا شاکری، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

امیر رضا عسل طلای مامان و بابا

تولد تولد تولدت مبارک... مبارک مبارک تولدت مبارک...

امیر رضا عسل طلای مامان و بابا یک ساله شد... هووووووووووووراااااااااااااااااااااااااااااااااا....     گل پسرم تولدت مبارک انگار همین دیروز بود که به دنیا اومدی... عین برق و باد گذشت... خیلی به ما خوش گذروندی جیگر طلا، خیلییییییی.... به اتفاق مامان و بابا و مامانی و دایی ها و زن دایی ها و خاله جون یه تولد مشتی برات گرفتیم. البته جای بابایی خیلی خیلی خالی بود شایدم جای ما اون جا در کنار خونه ی خدا خالی بود.. تااازه یه عالمه هدیه های خوشگل گرفتی.. ماشین شارژی، سه چرخه، فیل سواری، چند تا لباس خوشگل، دستگاه بخور، پول... دست همگی درد نکنه ...
18 فروردين 1392

13 به در هو هو ...

امسال 13 به در رو با یه روز تاخیر در کردیم!!! چون هم فرداش تعطیل بود هم اینکه خلوت تر و بهتر بود!! رفتیم یکی از روستاهای اطراف قم به نام کرمجگان و نزدیک امامزاده نورعلی که خیلی جای با صفایی بود اتراق کردیم. امیر رضام که حسابی تو فضای آزاد بهاری کیف کرد. ببین چه لم داده!!! خوش میگذره؟  باریک ا... بالای درختم که رفتی شیطون بلا تااازه دیگه میتونی رو پای خودت وایسی البته فقط برای چند ثانیه بعدشم کلی قدم زدی.. و وقتی خسته شدی همون جا نشستی و شروع کردی به آواز خوندن چشممم روشن... قلیووون؟؟!! آخ آخ آخ ببخشید . دیگه تکرار نمیشه ...
13 فروردين 1392

بالاخره امیر رضا گوگولی، همه چیز خوار شد....!!

روز هفتم فروردین که اومدیم قم یهو دیدم امیر طلای مامانی تب کرده. بله بازم ماجرای درآوردن دندونای تازه... تا اون موقع هشت تا دندونای جلوییت در اومده بود و این دفعه دو تا از دندون های آسیابت داشت در میومد که بازم خیلی اذیتت کردن خلاصه بردیمت دکتر. آقای دکتر وزنت کرد و گفت خیلی خوبه، ده کیلو و خورده ای بودی. ماشالله پسر گلم بهترین خبر آقای دکتر این بود که دیگه آقا پسر ما بزرگ شده و همههههه چیز میتونه بخوره. تازه گفت امیر رضا خان باید خودش غذا بخوره تا مستقل بشه. بله دیگه برا خودت مرد شدی : البته نا گفته نماند که پدر ما رو در میاری تا یه قاشق غذا بخوری. به زمین و زمان، به مبل ها و فرش ها و توتو و مامان و بابا و خاله و همههه غذا میدی ...
7 فروردين 1392

قمصر، باغ دایی اکبر

در ادامه ی مهمونی دایی اکبر رفتیم قمصر. اولین باری بود که امیر رضا نظاره گر شکوفه های بهاری بود. از بس بیرون توی آلاچیق هوا سرد بود، دیوارها رو با هرچی روفرشی و فرش و موکت بود پوشونده بودن، شما هم قاطی مردها در کنار دایی صادق و دایی حامد گل میگفتی و گل میشنفتی و با بابایی "بای بای" میکردی که من این عکس خوشگل رو از گل پسرم گرفتم توی اتاقم کلی با بچه ها بازی کردی   ...
4 فروردين 1392

حال و هوای نوروز 92

طبق رسم و رسوم خوب ایرانی ها و مثل سال های قدیم، لحظه ی تحویل سال در کنار بزرگ تر هامون بودیم و به همراه مامانی زهرا و بابایی و دایی صادق و زن دایی و خاله فاطمه رفتیم خونه ی خانم جون و شما برای اولین بار از همه عیدی گرفتی... تا روز ششم عید کاشان بودیم و تا جایی که تونستیم به اقوام و فامیل سر زدیم. خونه ی آقاجون (پدربزرگ مامان)، عزیز(مادربزرگ بابا)، خاله ها و عمه ها و دایی هامون رفتیم. تو بازم یه عالمه دوستای جدید پیدا کردی و کلی باهم بازی کردین: یلدا و هستی (نوه های خاله ی مامان)  گل در کنار گل روز سوم عیدم با فامیلها تو پیتزا پیتزا مهمون دایی اکبر بودیم. شما هم طبق معمول عاشق سیب زمینی سرخ کرده بودی این...
1 فروردين 1392

آغاز سال 1392 مبارک

امسال اولین باری بود که لحظه ی تحویل سال امیر رضا جیگرمم پیش ما بود. پارسال این روزها بدجوری انتظارتو می کشیدیم... همش استرس و هیجان و انتظار... باورمون نمیشد که خدا همچین کاکل پسر قند عسلی قسمتمون کنه عمو فیروزم سال نو را به شما آقا پسر خوب و مهربون تبریک میگه ...
1 فروردين 1392

آخرین روزهای سال 1391

الان ساعت 3 و 15 دقیقه ی بامداد روز 29 اسفنده. فردا آخرین روز از سال 1391 موضوع انشا: سال 91 را چگونه گذراندید...؟ امسال خداروشکر یکی از پربارترین و شیرین ترین سال های زندگیمون بود چرا که از قدیم گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداس... و ما تو بهار صاحب یک فرشته ی آسمونی شدیم.. دیگه چی بهتر از این؟! آره عسل مامان، تو شیرین ترین رخداد زندگیمون هستی و ما از خدای مهربون بخاطز همه ی نعمت هاش بخصوص حضور گرم شازده کوچولومن خیلی خیلی سپاسگذاریم. خدا کنه همه ی اونایی که آرزوی مادر شدن دارن هر چه زودتر طعم این نعمت شیرین رو بچشن... یه اتفاق شیرین دیگه که اونم تو بهار اتفاق افتاد ورود زن دایی ستاره به جمع گرم خانوادمون بود و عروسی دایی حامد ت...
29 اسفند 1391

علاقه ی امیر رضا به خیاطی و بازی با اسباب بازی هاش

رفته بودیم خونه ی مامانی مهتا که یهو دیدیم سر و صدای شازده نمیاد. بله امیر طلا رفته بد سر قرقره های مامانی و حسابی همه رو ریخته بود به هم. دیگه خیلی خوب و قشنگ با اسباب بازی هات ارتباط برقرار می کنی و بازی می کنی. یه روزم وقتی بابا امین از بیرون اومد دیدیم چند تا اسباب بازی بامزه خریده بود و شما رو کلی به ذوق آورد. اما چون هی دست میزدی  نمیذاشتی توتوهات راه برن تصمیم گرفتیم اینجوری اسباب بازی تو تماشاکنی!!!! توهم به افتخارشون با تعجب دست می زدی!!   ...
28 اسفند 1391