زمستان 92
بابا نوئل و آغاز زمستان سفر به تهران و خونه دایی جون ها و پارک و تولد مامان و زن دایی بعد از مهمونی خونه دایی صادق باهم رفتیم بوستان نهج البلاغه موقع برگشتن جنابعالی رضایت نمی دادی برگردیم ، خودت تنهایی دوباره رفتی به طرف شهربازی دیگه نه مامان میشناختی نه بابا نه هیچ کس...! بابا امین بدو ... امیررضا بدو ... بعدشم رفتیم خونه دایی حامد و اونجا برا من و زن دایی صالحه تولد گرفتن آخ جون برف ... به قول امیررضا "ببففف.." عاشق برف شده بودی. هر روز تا از خواب بیدار میشدی به پنجره ها اشاره میکردی و میگفتی "ببفففف: کلی وقت پشت پنجره ها...
نویسنده :
مامان فائزه و بابا امین
21:51











