امیررضا شاکریامیررضا شاکری، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

امیر رضا عسل طلای مامان و بابا

زمستان 92

بابا نوئل و آغاز زمستان سفر به تهران و خونه دایی جون ها و پارک و تولد مامان و زن دایی بعد از مهمونی خونه دایی صادق باهم رفتیم بوستان نهج البلاغه موقع برگشتن جنابعالی رضایت نمی دادی برگردیم ، خودت تنهایی دوباره رفتی به طرف شهربازی دیگه نه مامان میشناختی نه بابا نه هیچ کس...! بابا امین بدو ... امیررضا بدو ... بعدشم رفتیم خونه دایی حامد و اونجا برا من و زن دایی صالحه تولد گرفتن   آخ جون برف ... به قول امیررضا "ببففف.." عاشق برف شده بودی. هر روز تا از خواب بیدار میشدی به پنجره ها اشاره میکردی و میگفتی "ببفففف: کلی وقت پشت پنجره ها...
29 اسفند 1392

فصل پاییز ....

پسر گلم سلام. الان که دارم برات می نویسم آخرین روزهای پاییزه. چند وقتیه نتونستم وبلاگتو آپ کنم، آخه این روزها خیلی سرم شلوغه، مثلا میخوام درس بخونم، البته حضور گرم شما درس خوندن مارو خیلی سرد کرده!! خلااااصه این شد که میخوام خاطرات پاییزو یه جا برات بگم...: "قمصر، پاییز 92"   خداروشکر روزای خیلی خیلی خوبیه، آقا پسر گلمون روز به روز داره بزرگ تر و شیرین تر میشه.   انقدر شیرین کاری ها و شیرین زبونی هات زیاد شده که نمیدونم از کجا شروع کنم... دیگه همه حرفامو نو میفهمی و گوش میدی، اکثر کلمات ساده رو پشت سرمون تکرار میکنی، بعضی شبا من یا مامانی زهرا کلماتی که یاد گرفتی و باهات کار میکنیم و تو هم تند تن جو...
27 آذر 1392

ماه شهریور

روز اول شهریور طاها جون اومدن خونمون. یه عالمه شیطونی کردین و با شیرین کاری هاتون دل همه رو برده بودین... کلی هم با هم ماشین بازی کردین. طاها که حسابی کیف کرد، دست فرمونشم خیلی خوب بود یکی از کارای خیلی خیلی خیلی جالب و باحالی که انجام میدی اینه که تا اسم حرم یا مشهد میاد و به محض این که هر گنبد و گلدسته ای میبینی خم میشی و سلام میدی. خیلی جیگری گل پسرم حیف که تا میرم عکس بگیزم بلند میشی! انشالله عکسای بهتر میگیرم میذارم این کارو از وقتی که رفتیم مشهد، مامانی زهرا بهت یاد داده راستی بابا امینم برا دکتری دانشگاه فردوسی مشهد قبول شد. تا میگیم بابا رفته مشهد، باشنیدن کلمه مشهد خم میشی و سلام میدی...!! اینجام تلویزیون د...
14 شهريور 1392

سفر شمال به همراه مامانی و بابایی و خاله و دایی و زن دایی

بعد از سفر مشهد از جاده ی شمال برگشتیم. بالاخره مامانی زهرا و بابایی رو راضی کردیم که باهم بریم شمال. بعد از نماز صبح رفتیم حرم برا زیارت وداع و از اون طرفم راه افتادیم به سمت رامسر، تقریبا ساعت 11 ، 12 شب رسیدیم به دایی هام زنگ زدیم که از تهران بیان، دایی صادق اومد ولی دایی حامد به خاطر سربازیش نتونست بیاد و جاش خیلی خالی بود.   روز اول رفتیم تله کابین رامسر... اینجام بام رامسره بعدشم رفتیم شربازی رامسر ولی هیچ کدوم از بازی های اونجا هنوز مناسب سن امیر رضا خان نبود و تنها با یک بادکنک کلی سر ذوق اومدی فرداشم رفتیم جنگل های دوهزار سه هزار تازه صخره نوردی هم کردی!! بعدشم رفتیم دریا ...
24 مرداد 1392

السلام علیک یا ثامن الحجج

بعد از ماه مبارک رمضان قسمت شد تا آقا پسر گلمون امیر رضا رو برای دومین بار ببریم به پابوس امام رضا علیه السلام... زیارتت قبول مشتی ... ای قربوووووووووووووووون این دعا خوندنش انگار یه عالمه حرف با امام رضا داشتی... یه روزم رفتیم بازار و برا امیررضا گوگولی یه کفش تابستونی و یه عینک آفتابی خریدیم که خیلیییییییی بهت میومد.. حیف که تندی برمیداشتی و نمیذاشتی رو چشات بمونه آخرین روزی که مشهد بودیم و فرداصبحش میخواستیم راه بیوفتیم به سمت شمال، گل پسرمون مریض شد... تب و اسهال خلاصه کلی ما رو نگران کردی و حالمونو گرفتی... دلم میسوخت که این همه تپل شده بودی دوباره همه گوشتات آب بشه شب تا صبح همش بیدار بودم ، میترسی...
22 مرداد 1392

ماه رمضان سال 1392

امسال خداروشکر من تونستم بعد از دو سال روزه خوری به خاطر آقا پسر گلم، روزه بگیرم. جیگر طلا یادت باشه من به خاطر جنابعالی تقریبا دو سال روزه خوردم. امسالم همه میگفتن روزه نگیره چون خیلی ضعیف شده بودم، ماشالله ماشالله شما روز به روز تپل تر میشی و منم روز به روز لاغرتر... مجموع وزنمون تو این یک سال 60 کیلو بوده: یادمه وقتی 5 کیلو بودی من 55 بودم، بعد شدی 6 کیلو من 54، شدی 7 کیلو من 53، شدی 8 کیلو من 52، شدی 9 کیلو من شدم 51 کیلو، 10 کیلو که بودی من 50 بودم، به 11 رسیدی و م به 49 و قبل از ماه رمضون که دیگه رکورد زدیم شما داشتی 12 کیلو میشدی من 48 کیلو... اگه همین طور ادامه پیدا کنه در سال های بعد تنها اسکلتی از مادرت را خواهی دیییییید.... ...
15 مرداد 1392

تابستان 92 و سرگرمی ها و مهارت های امیر طلا

عزیز دلم روز به روز شیرین تر و شیطون تر میشه. از لحظه ای که از خواب بیدار میشی تا لحظه ای که دوباره به تخت خواب برمیگردی مدام در حال راه رفتن یا بهتر بگم دویدنی...! دیگه حرفای ما رو کامل میفهمی ... هر چیزی میگیم بیار میری پیدا میکنی و میاری. میگیم بیشین میشینی، دست نزن داغه "جیییزه" یا کفشاتو پا کن میری کفشاتو میاری... خلاصه کم کم میتونیم هر کاری داشتیم بهت بگیم اطرافیانتو دقیق میشناسی: مثلا میگیم بابایی کو ؟ اشاره میکنی: اییی...نه همینطور مامانی، خاله، دایی ها، صالحه، ستاره، خانم جون، پدرجون... خلاصه دیگه کاملا همه رو میشناسی. به دایی میگی دادا... به خاله هم میگی دیدا !!! میری گوشی تلفن یا موبایل رو برمیداری و اکثر ...
14 تير 1392

نماز خوندن امیر رضا

ای قربون این نمازهای خوشگلش بشم من هر وقت صدای اذان رو میشنوی به تلویزیون اشاره میکنی و میگی: "هوممم / ..." یا وقتی بقیه دارن نماز میخونن تو هم میای کنارشون وامیسی و  حرکات اونارو تقلید میکنی. گاهی هم جیغ میزنی که یعنی یه مهرم به من بدین... این رکوع...    این هم سجده های طولانی گل پسر قند عسلم در نماهای مختلف... قبول باشه عزیز دلم. قربون معصومیتت برم. برای ما هم دعا کن...   ...
12 تير 1392

و باز هم سفز به شمال ایران زمین..!!

بله آفا پسر گل ما برای چهارمین بار رفته شمال. تعطیلات خرداد ماه بود که تصمیم گرفتیم تا هوا گرم نشده با عمو روح ا.. و زن عمو و پسر عمویی و پدر جون بریم یه حال و هوایی عوض کنیم. اول رفتیم لواسون، خونه ی پدرجون تا باهم از اونجا بریم شمال. شمام از فرصت استفاده کردی و از همون جا بازی و کیف و حالتو شروع کردی... میرفتی تو تراس اونجا آب بازی و توپ بازی و.. تااازه کلی هم با چرخ اسکوتری ارمیا بازی کردی.. مرسی ارمیا جون دیگه خیلی قشنگ با محیط و اطرافیان ارتباط برقرار میکنی.. مثلا تا ازت میپرسیدیم عمو کو؟.. نشون میدادی.. به عمو مبگفتی: اومممما... البته این اصطلاخ رو خیلی جاهای دیگه هم استفاده میکنی مثلا گاهی برای طدا زدن مامان!! وقتی هم میگیم صلوا...
15 خرداد 1392