امیررضا شاکریامیررضا شاکری، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

امیر رضا عسل طلای مامان و بابا

مامانم میخواد دکتر بشه ...

بعد از ماه رمضان بود که دیگه مامان شروع کرد به درس خوندن برا امتحان زبان و آزمون دکترا خلاصه دو ماهی حسابی سرم شلوغ بود و اصلا فرصت هیچ کاری نداشتم گل پسرم خیلی باهام همکاری کرد... منو ببخش اگه بهت کمتر توجه کردم، البته بهت خیلی خوش میگذشتا... هر روز بعد از اینکه بابا میرفت سرکار، ما میرفتیم خونه مامان زهرا و مشغول بازی و تفریح و خوش گذرونی با مامانی زهرا می شدی تا شب که بابا امین و بابایی می اومدن و می افتادی به جون اووونا... هر شب با مامان زهرا می رفتی مسجد، کلی چیزای جدید یاد گرفتی. دعای فرج رو کامل بلد شدی، یه جاهایی از تکبیر نماز و دعای توسل و .. نمازمون که تموم میشه ان الله و ملائکته رو میخونی .. عااشق دعای توسل مسجد بودی و هر ...
1 شهريور 1393

سفر به شمال

نیمه های مرداد رفتیم تهران تا از اونجا به اتفاق بابایی و مامانی و خاله و دایی بریم شمال. اول رفتیم لواسون یه شبم مهمون دایی صادق بودیم. اینم که کنارت نشسته مسطوره خانومه!!! یه شخصیت تخیلی که در انجام خیلی از امور از جمله غذاخوردن و خوابیدن و آروم شدن امیررضاخان به کمک ما میاد.... چرا که امیررضا نمیخواد جلوی اون کم بیاره اما فردا شبش وقتی از مهمونی خونه پسرعمه باباامین برگشتیم لواسون تب کردی منم فرداش امتحان زبان داشتم. خیلی شب سختی بود خلاصه بردیمت دکتر و با خوردن داروهات خداروشکر تاصبح حالت خوب شد و بعد از امتحان من راه افتادیم به سمت فیروزکلا که یکی از روستاهای کوهستانی و باصفای استان مازندرانه.&nbs...
11 مرداد 1393

ماه رمضان 93 در جوار امامزاده آقا علی عباس

ماه مبارك رمضان رفتیم امامزاده آقا علی عباس و اونجا با یه خانواده ی جدید آشنا شدیم و دوستای جدیدی پیدا کردی، فاطمه و نرگس و نجمه. از وقتی از خواب بیدار میشدید تااا آخرشب باهم بودبید و بازی و شیطونی میکردید. خیلی خیلی دوستای خوب و باصفایی بودن.       ...
21 تير 1393

تهران گردی ...

گل پسرم عشقم نفسم جونم عزیزدلم سلاااااااااااااااام. الان که دارم برات می نویسم کنارم نشستی و داری خودتو برام لوس میکنی و همین طور برام بلبل زبونی میکنی... خیلی حرفات خوشمزه اس.. تو کلماتت حرف د و ل و خ و ت زیاد شنیده میشه. آخه به جای ر میگی ل، به جای ه میگی خ، به جای ک و بعضی حروف دیگه میگی ت، به جای "ز" و بعضی حروف دیگه میگی "د" مثلا به مامانی زهرا میگی: "مامانی د / لا"، به چرا میگی:"د / لا". عاشق تخم مرغی، هروقت هوس میکنی میگی ماااااماااان "دم نوت!!!". خلاصه حروف الفبات چند تا حرف کم داره.. به قول خودت "یاااادته؟!..." رفته بودیم تهران؟ دایی جون حامد و صادق و زن دایی صالحه...
28 خرداد 1393

تولد بابا امین و سفر تهران در اردیبهشت

وقتی از تهران اومدیم تولد 30 سالگی بابا امین رو تو خونه جشن گرفتیم ( سه دهه گذشت...) بابا امین جون تولدت مبارک بعد از تهران رفتیم لواسون پیش محمد حسن و ارمیا آآآآه چه رمانتیک دیگه حسابی بازی کردین. البته گاهی هم صدای جیغ و شیون برپا بود... آقا امین ایالوار شدی؟؟!!!! الهیییی.... محمد حسن ازبس شیطونی کرد رو تاب خوابش برد بعد امیررضا و ارمیا تصمیم گرفتن کمی مطالعه کنن اما انگار خیلی جذاب نبود حالا چیکار کنیم؟ حوصلمون سر رفت... خب نقشه میکشیم برا یه بلاگیری دیگه...!!! قربوووووووووووونت ...
5 ارديبهشت 1393