امیررضا شاکریامیررضا شاکری، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

امیر رضا عسل طلای مامان و بابا

خاطرات فروردین ماه 93 و سفر مشهد

سلام گل پسرم. بالاخره بعد از چند ماه فرصت پیدا کردم بشینم پای وبلاگت. این چند وقت خیلی سرمون شلوغ بوده. ماه رمضون که قم نبودیم بعدشم دوماهی درگیر درس خوندن برا آزمونم بودم و بعدشم دهه ی محرم بود... خلاصه میخام خاطرات این چند ماهی که نبودم رو برات ثبت کنم. الان دو سال و هفت ماهته. فوق العاده شیرین زبون و بامزه شده.. با حرف زدنت همین طور نقل و نبات از دهنت میریزه کلی چیزای جدید یاد گرفتی.. دعای فرج و سوره ی "قل هو الله" رو کامل بلدی. صداتو ضبط کردم. با مامانی یا باباامین میری مسجد و دعای "خدایا خدایا تا انقلاب مهدی...." رو خیلی بامزه میخونی. وقتی ما نمازمون تموم میشه آیه ی "ان الله و ملائکته یصلون علی النبی رو ...
25 فروردين 1393

تولد دو سالگی امیررضای عزیزم

دو سال شیرین و پر خاطره از زندگی گل پسرمون امیررضا گذشت و ما جمعی از فامیل رو در خوشی خودمون شریک کردیم... تولدت مبارک عزیییییییییییییز دلم تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شمع هارو فوت کن            تاصدسال زنده باشی             تازه هانی جونم تو مهمونی تولدت بود و کلی با هم بازی کردین اینم یه عکس دسته جمعی از مهمونای عزیز ...
18 فروردين 1393

نوروز 93

قمصر و بازی با ببعی ها باغ دایی اکبر علاقه ی مفرط امیر رضا به پارک و تاب بازی و  "در دره" (سرسره!!) یعنی شبانه روزم تو پارک و د / د / باشیم شیطون بلا خسته نمیشه از وقتی از شیر گرفتمت خیلی بهونه گیر شده بودی و برا اینکه سرگرم بشی میبردیمت بیرون ولی امان از وقتی که برمیگشتیم خونه... خونه رو میذاشتی رو سرت.. یه بار از بس گریه کردی بابا امین رفت به مناسبت تولدت یه تاب برات خرید و علی الحساب یه تولد کوچولو برات گرفتیم     ...
15 فروردين 1393

زمستان 92

بابا نوئل و آغاز زمستان سفر به تهران و خونه دایی جون ها و پارک و تولد مامان و زن دایی بعد از مهمونی خونه دایی صادق باهم رفتیم بوستان نهج البلاغه موقع برگشتن جنابعالی رضایت نمی دادی برگردیم ، خودت تنهایی دوباره رفتی به طرف شهربازی دیگه نه مامان میشناختی نه بابا نه هیچ کس...! بابا امین بدو ... امیررضا بدو ... بعدشم رفتیم خونه دایی حامد و اونجا برا من و زن دایی صالحه تولد گرفتن   آخ جون برف ... به قول امیررضا "ببففف.." عاشق برف شده بودی. هر روز تا از خواب بیدار میشدی به پنجره ها اشاره میکردی و میگفتی "ببفففف: کلی وقت پشت پنجره ها...
29 اسفند 1392

فصل پاییز ....

پسر گلم سلام. الان که دارم برات می نویسم آخرین روزهای پاییزه. چند وقتیه نتونستم وبلاگتو آپ کنم، آخه این روزها خیلی سرم شلوغه، مثلا میخوام درس بخونم، البته حضور گرم شما درس خوندن مارو خیلی سرد کرده!! خلااااصه این شد که میخوام خاطرات پاییزو یه جا برات بگم...: "قمصر، پاییز 92"   خداروشکر روزای خیلی خیلی خوبیه، آقا پسر گلمون روز به روز داره بزرگ تر و شیرین تر میشه.   انقدر شیرین کاری ها و شیرین زبونی هات زیاد شده که نمیدونم از کجا شروع کنم... دیگه همه حرفامو نو میفهمی و گوش میدی، اکثر کلمات ساده رو پشت سرمون تکرار میکنی، بعضی شبا من یا مامانی زهرا کلماتی که یاد گرفتی و باهات کار میکنیم و تو هم تند تن جو...
27 آذر 1392

ماه شهریور

روز اول شهریور طاها جون اومدن خونمون. یه عالمه شیطونی کردین و با شیرین کاری هاتون دل همه رو برده بودین... کلی هم با هم ماشین بازی کردین. طاها که حسابی کیف کرد، دست فرمونشم خیلی خوب بود یکی از کارای خیلی خیلی خیلی جالب و باحالی که انجام میدی اینه که تا اسم حرم یا مشهد میاد و به محض این که هر گنبد و گلدسته ای میبینی خم میشی و سلام میدی. خیلی جیگری گل پسرم حیف که تا میرم عکس بگیزم بلند میشی! انشالله عکسای بهتر میگیرم میذارم این کارو از وقتی که رفتیم مشهد، مامانی زهرا بهت یاد داده راستی بابا امینم برا دکتری دانشگاه فردوسی مشهد قبول شد. تا میگیم بابا رفته مشهد، باشنیدن کلمه مشهد خم میشی و سلام میدی...!! اینجام تلویزیون د...
14 شهريور 1392